در ایستگاه مولن از ترن پیاده شدم. شب سایه سیاه خود را بر آن سرزمین خاموش گسترده بود. تمام روز آفتاب گرم سنگین که درو کران دره (ویر) “آفتاب چرب” می نامند، بر خاکها تابیده بود و از زمین رائحه گرم و شدیدی بلند می شد. گویی عطر گل و گیاه به روی سبزه ها موج می زد. به خود تکانی دادم تا غباری را که بر اثر مسافرت طولانی در واگن بر سر و رویم نشسته بود، پاک کنم و بعد نفس عمیق و با نشاطی کشیدم. جامه دان من با اینکه خدمتکار پیر آن را با زیر لباسهای زیاد و اسباب سفر متنوع پر کرده بود، به نظر من سبک می آمد و من مثل بچه های مکتبی با آن بازی می کردم. ای کاش می توانستم دوباره همان کودک دبستانی باشم ولی افسوس از آن روزی که مادر مهربانم مرا به مدرسه برد، تاکنون پنجاه سال گذشته است. خوب یاد دارم آنروز مادرم لقمه چرب و نرم و درشتی برای من درست کرد و شیره انگور زیادی به آن مالید و در سبد کوچکی جا داد و بعد دسته سبد را به بازوی من آویخت و مرا به پانسیون آقای دولوار برد…
#نسخه الکترونیکی کمک در کاهش تولید کاغذست. #اگر_مالک_یا_ناشر_فایل_هستید، با ثبت نام در سایت محصول را به سبدکاربری خود منتقل و درآمدفروش آن را دریافت نمایید.
تعداد مشاهده: 44 مشاهده
فرمت محصول دانلودی:.pdf
فرمت فایل اصلی: .pdf
تعداد صفحات: 163
حجم محصول:3,685 کیلوبایت
کد کاربری 14926سایر فایل ها